عاشقانه ها
بهترینها برای عاشق ترین ها
شنبه 9 دی 1391برچسب:عاشقانه,عاشقانه ها,عاشقانه های من,عشق,عاشقانه های من,عاشقانه هایه یه عاشق,عاشقی,عشق واقعی,معشوق,شعر عاشقانه,داستان عاشقانه,عکس عاشقانه,عکس های عاشقانه,شعر های عاشقانه, :: 16:3 :: نويسنده : علی
اگه خیلی احساساتی هستید اینو نخونید ساعت چهار توی پارک با دختره قرار داشت
یه شاخه گل گرفته بود تو دستش و منتظر بود، ساعت چهار شد ولی اون نیومد،چهار و
15شد ولی نیومد ساعت چهار و نیم شد پسره به هم ریخته بود گلو پرپر کرد،نابودش
کرد،زیر پا لهش کرد یقه های کتشو داد بالا راشو کشید و به طرف بیرون پارک رفت تو
همین حال صدای پای دختره رو شنید داشت از پشت سر صداش میکرد ولی پسره جوابشو
نداد و رفت توی خیابون دختره هنوز داشت پشت سرش میومد پسره تند تر راه میرفت تا
اون بهش نرسه
باعجله رفت طرف ماشینش،همین که درو باز کرد یه صدایی شنید،،،،،صدای ترمز،سریع
برگشت پشت سرشو نگاه کرد دختره تصادف کرده بود
ماشین زده بود بهش و افتاده بود تو خیابون،خیابون پر خون بود،دختره نابود شده
بود،پرپر شده بود،داغون شده بود، دیگه نایی نداشت چشم پسر به کادو پیچ تو دستش
افتاد تو همین حال یه لحظه ساعت دختره رو دید
ساعت دختر چهار و پنج دقیقه
ساعت راننده چهار و پنج دقیقه
ساعت پسر چهار و سی و پنج دقیقه پنج وارونه چه معنا دارد ؟! خواهر کوچکم از من پرسيد من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم. باز هم خنديدم گفت: ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد ! آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد! سه شنبه 6 تير 1391برچسب:داستان عاشقانه,داستان عشق,داستان,عشق,عاشقانه ها,عشق, :: 11:16 :: نويسنده : علی
...در یک شب بارانی که وحشت تمام شب را فرا گرفته بود هنگامی که از ترس پرندگان هم به صدا درامده بودند جوانی با خاطرات تنها عشقش اشک میریخت از تمام دنیا بریده بود و در کنج اتاقی از یک خرابه در دل تاریکی آرام گرفته بود...باورش برایش سخت بود که عشق نازنینش را از دست داده بود آرام اشک میریخت...صبح شده بود که از خواب بیدار شد نمیدانست چه وقت به خواب رفته احساس کرد کسی سرش را در بغل گرفته هوا بویه عشقش را میداد تند تند نفس میکشید چه حس خوبی بود بعد از مرگ عشقش اولین باری بود که حس زندگی میکرد به چهره ی فردی که سرش در آغوشش بود نگاه کرد...خدایه من عشقم!! همان چهره ی معصوم همان لبخندی که دلش برایش تنگ شده بود او را در آغوش گرفت...آرام در گوشش گفت <<منتظرتم>> وای خدایه من چشمانش که باز شد در بیمارستان شهر بود و خبری از عشقش نبود آرام اشکش سرازیر شد و بازهم خاطرات... چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:داستان عاشقانه,داستان بغل,مرا بغل کن,داستان های عاشقانه, :: 12:35 :: نويسنده : علی
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...
مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 22:14 :: نويسنده : علی
دخترك با ناز به خدا گفت:چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری
پنج شنبه 4 اسفند 1390برچسب:, :: 16:45 :: نويسنده : علی
عزیزم! صفحه قبل 1 صفحه بعد |
موضوعات آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |